آيسلآيسل، تا این لحظه: 15 سال و 19 روز سن داره
الساالسا، تا این لحظه: 4 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

ناز قیزیم

آنالیق حسلریمی بو وبلاگدا یازیرام کی ایللرین توزی اولاری ایتیرمسین

هفته ۱۱۵

باقصه کیتی میخوابی...چند بار میگی بخون و خیلی شیرین خوابت میبره امشب قصه خرس کوچولو رو برای بار سوم داشتم میخوندم که اینجای قصه خوابت برد السا کوچولوم..شب بخیر عزیزم ...
6 تير 1403

هفته ۱۱۴

بو خرسلرینن اوینوسان...اولاری داداش باجی سسلیسن😘 ترامپولینده آتیلیسان...توحلریمی خوشون گلیر دارییه سن...سحر دیسن hot..تراس قاپیسین آچیسان کی هاوا گلسین چینی قابلاریمینان قوناخ باجی اوینوسان...فرین چراغین یاندیریسان اینقدر شیرین حرف میزنی...و چقدر مهربونی...من فدای قلب بزرگ و مهربونت دختر کوچولوم❤️ ...
3 تير 1403

هفته ۱۱۳

فعل ها رو بصورت امری میگی یا ریشه فعل ها رو..و علاقه خاصی به ماه داری و نشونش میدی...و وقتی هوا گرمه میگی hot ...
26 خرداد 1403

هفته ۱۱۲

صبح بخیر کوچولو چاله های آب بعد از باران برات جالبند...اینکه با کفشات شالاپی بری تو چاله آب بازی خیالی پختن سوپ و به من تعارف کردن...یا مثلا میری نزدیک کتری و فنجانت رو مثلا پر میکنی و چراغ اجاق گاز رو روشن میکنی کارتون مورد علاقه استیو و مگی...( برای زبان آلمانی هم استیو و مگی رو به فلش زدم!!!  ) ...
20 خرداد 1403

هفته ۱۱۱

گاهی آشنایی را میبینی که حالت را میپرسد ...نزدیکتر میاید به عمق چشمهایت نگاه میکند و باز هم میپرسد تو خوبی؟ میگوید او که رفته دیگر بر نمیگردد...مادر منم رفته...باز تو با بچه هایت سرت گرم است...من و خواهرم در همان خانه هر روز جای خالیش را میبینیم...بغضش میگیرد ...نمیتواند جلوی گریه اش را بگیرد زود از من دورتر میشود که  من بیشتر از این ناراحت نشوم ...فقط فرصت داشتم به نشانه دلداری دستم را به بازویش بکشم!!!! مهربانی چقدر باارزش و نابه!!!!! امروز وقتی به باغ رسیدیم ی سگ مادر با ۵ تا سگ کوچولو دیدیم!!!! داشقا سواری چیدن آلبالو ...
10 خرداد 1403

هفته ۱۱۰

صبح بخیر کوچولو...از دیشب کمی تب داشتی...میگم فیلی هم تب داره بهش دارو بدیم میگی نه به به  امروز دایره های تخت رو نشون میدی میگی دیققی دایره ( بالا دایره) با آب وصابون همیشه تمیز میشم قشنگ میشم خشبو میشم مثل گلا ...خشکل و رنگارنگ میشم قرار بو فقط کاهو رو بشوری هااا...سرتاپا خیس شدی ...
3 خرداد 1403

هفته ۱۰۹

صبح بخیر کوچولو پی نوشت...غذایی پخته ام که مادرم دوست داشت...برای لحظه ای هم که شده بود میخواستم براش غذا رو ببرم و یادم افتاد او نیست و رفته است ..باور نداشتنش انگار مثل پتکی بر سرم میکوبد...آشناها و دوستان محله وقتی منو میبینن سفارش میکنن غصه نخورم یا میگویند حیف شد که او رفته است یا دلداری میدهند که او اهل بهشت است ..و در آخر من میمانم و کوچه و باران و جاهایی که مادرم مینشست و خستگی در میکرد ...و خدایی که در تنهایی و سکوت تو را را در برمیگیرد ...
27 ارديبهشت 1403

جشن فارغ التحصیلی ششم

دختر عزیزم تو در نقش راپونزل بازی کردی...و چقدر به عنوان مادر خوشحالم از دیدن عشقم در صحنه با دیدن بچه ها و مادراشون به یاد ۷ سال پیش افتادم که چقدر مثلا برای ی اردو رفتنتون حساس بودیم و حتی چند بار دنبالتون ماهم اومده بودیم!!!   و سالها اینطوری گذشتند و گذشتند...آرزو دارم همیشه به خاطر کسی که هستی خوشحال باشی و به خودت افتخار کنی...دوستت دارم پرنسس عزیزم  ...
24 ارديبهشت 1403

هفته ۱۰۸

اینبار وقتی ازت پرسیدم مامان جون هاردادی؟ جواب وردین go away...ومن مبهوت درک تو از انگلیسی در دوسالگیت  تلفظ میکی موس و اسم من یا خیلی از کلمات نشون میده تو هر زبان دیگه ایرو که تا حالا شنیدی توجه کردی و یاد گرفتی..کلماتی مثل moreیا oh no..که با اکشن و در موقعیت درست بکار میبری و علاقه و درکی که از کتاب داستان های انگلیسی داری خوشحال کننده هست این روزها هر روز حرفهای تازه ازت میشنوم...امروز یهویی شروع کردی اعضای صورت و بدنم رو گفتن...گوزی..قاشی...بیرنی..آزی...الی...قولی...و ریشه فعل ها رو گفتن...توسسی ...و کتاب میاری و میگی اوخی😘 ...
20 ارديبهشت 1403
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ناز قیزیم می باشد