هردم...
هردم بازارین یولی بیر معمولی یول دییر...مامانیوینان حاجی دایی گیله گدن یوللار
مادرم برایم قصه نمیخوند ولی کاموای خوشرنگ میگرفت و در شبهای پاییزی میبافت و میبافت
الگوی لباس بلد نبود ولی پیراهن های قشنگ برام میدوخت
ساز بلد نبود ولی حتی با سینی دم دستش میزد و از ته دلش میخوند
هردم اوایل مهرماه دلت تنگ میشودبرای خرید های بازار با مادر ...لوازم التحریر ...کیف و کفش...خوراکی و...
مادرم ازم درس نمیپرسید ولی کتابهای کمک درسی و کنکور برام میخرید
مادرم از قبولی کنکورم خوشحال شد ولی چون شهر دوری بودم چشمانش پر از اشک شد
هردم بولموسن مامانیوا نقدر اوزاخسان چون سنه اوقدر یاخیندی کی...آخی قلبینده دی
هرزمان عکس های قشنگش را به تماشا مینشینم ..لباس هایش ...لبخندش ...وجودش ..شادی را منعکس میکند و عشق را..و صدای دعا و تسبیحش تا ابد در گوشم خواهد ماند ...
هردم از همه دنیا فقط مادرت رامیخواهی و بس
مادری دارم در آسمانها خیلی نزدیک به خدای مهربانم





هردم... 



