هفته ۱۱۱


گاهی آشنایی را میبینی که حالت را میپرسد ...نزدیکتر میاید به عمق چشمهایت نگاه میکند و باز هم میپرسد تو خوبی؟ میگوید او که رفته دیگر بر نمیگردد...مادر منم رفته...باز تو با بچه هایت سرت گرم است...من و خواهرم در همان خانه هر روز جای خالیش را میبینیم...بغضش میگیرد ...نمیتواند جلوی گریه اش را بگیرد زود از من دورتر میشود که من بیشتر از این ناراحت نشوم ...فقط فرصت داشتم به نشانه دلداری دستم را به بازویش بکشم!!!!
مهربانی چقدر باارزش و نابه!!!!!



امروز وقتی به باغ رسیدیم ی سگ مادر با ۵ تا سگ کوچولو دیدیم!!!!

داشقا سواری

چیدن آلبالو
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی




هفته ۱۱۱ 


